
سال ها است كه مى شناسمش. درست به اندازه پدربزرگ خودم. پدربزرگى كه وقتى بازنشسته شد یك قلاب ماهیگیرى گرفت دستش و تمام ماهى هاى رودخانه را دانه دانه از آب كشید بیرون. اما این یكى كمى فرق مى كند. عموجان اصلاً خیال بازنشسته شدن ندارد و اصولاً در مخیله اش هم نمى گنجد كه یك آهنگساز بتواند روزى بازنشسته بشود و دست از كار بكشد.
یك بار كه بهش گفتم خیال ندارى كمى هم استراحت كنى و جایت را به جوان ترها بدهى، با همان دو تا چشم ریز همیشه خندانش نگاه عاقل اندر سفیهى به من كرد و از سر بى قیدى دستى توى هوا تكان داد و گفت: در كار ما بازنشستگى معنا ندارد. یعنى كه چه خودت را از كار بیكار كنى و بروى یك گوشه بشینى و پیپ بكشى و چرت بزنى! من نمى فهمم چطور بعضى ها مى توانند كار را رها كنند و بروند ماهیگیرى؟! نه، نه، نه ...
هر چند كه عموجان اعتقاد زیادى به كار تا سرحد جنون _ شاید هم مرگ! كى مى داند؟ - دارد ولى پدربزرگ من با همه عشقى كه به فیلم هاى اكشن و به خصوص موزیك متن هاى جان ویلیامز دارد، باز هم ترجیح مى دهد با قلاب ماهیگیرى اش دخل همه ماهى هاى رودخانه را بیاورد.
مى گویند هم مدرسه اى بودند، آن هم سال ها پیش در نیویورك. پدر پدربزرگم یا به عبارتى پدربزرگ پدرم سازفروش بوده. پدر عموجان هم نوازنده بود و خلاصه یك دوجین دوست مشترك و البته اهل ساز و آواز داشته اند. حالا چه مى شود كه پدربزرگ من مى رود سراغ وكالت و قانون و این جور چیزها، بماند براى بعد. ولى عموجان این وسط حالا یا از خوش شانسى اش بوده یا از زرنگى خودش _ عمو همیشه مى گوید من شانس آوردم! شانس! _ قاطى موسیقیدان ها و نوازنده ها بر مى خورد و كم كم یاد مى گیرد كه كتاب ها را شروع كند به خواندن. البته این كتاب ها قصه هاى مارك تواین نبوده اند بلكه جزوه هاى خطى و چاپى پدرش بوده كه به الفباى موسیقى یا همان نت ها نوشته شده بودند. این جورى مى شود كه عموجان پیش از خواندن و نوشتن حروف، نوشتن و خواندن نت را یاد مى گیرد و مى شود آینه دق پدربزرگ من كه البته خودش را كمى هم به خنگى مى زده!
خلاصه كار و بار پدرش مى گیرد و مدام اجراى كنسرت مى گذارد. عموجان هم مى شود پاى ثابت جلسات ساز و آواز آنها و كم كم گیتار دست مى گیرد و چیزكى هم یا به قول خودش جزكى هم مى زند. ۱۶ ساله مى شود و به لس آنجلس سفر مى كند. البته این دفعه را مجبور به سفر مى كنندش تا وارد UCLA بشود. در همین دوران بوده كه ماریو كاستلنوو _ تسكو آهنگسازى مى خواند و در كلاس هاى وى شركت مى كند. كمى بعد شور جوانى و عرق ملى مى گیردش و وارد نیروى هوایى مى شود و یكى از پرشورترین صحنه هاى زندگى اش را تجربه مى كند.
بارها دیدم كه با پریدن یك هواپیما نگاهش تا اوج آسمان پر مى كشد و مى گوید اگر موسیقیدان نمى شدم حتماً خلبان مى شدم. یك بار ازش پرسیدم وجه تسمیه خلبانى و آهنگسازى چیست؟ باز هم از همان نگاه هاى عاقل اندر سفیه همیشگى بهم انداخت و گفت: پسرجان ... هر دو با حس سروكار دارند. با تخیل، با الهام. یك خلبان تا وقتى كه نتواند توى ذهنش بپرد، محال است كه از زمین جدا بشود. موسیقیدان هم باید آنقدر قدرت درك و تخیلش قوى باشد كه همه چیز را اول در خیال بسازد. فهمیدى؟ و من هم بگى نگى فهمیدم!
خلاصه عموجان برمى گردد نیویورك و وارد مدرسه جولیارد مى شود. آنجا است كه استعدادش را كشف مى كند و عاشقانه _ البته بیشتر دیوانه وار _ پیانو مى زند. مادام رزینا لوین مى شود استادش و هر چه در چنته دارد براى این دانشجوى حساس و كوشا رو مى كند. این طور كه از ظاهر امر پیدا است _ البته نمى دانم چرا عموجان خیلى هم دوست ندارد از آن خاطرات پرشور جوانى حرف بزند. نمى دانم كجاى كارش گیر است؟!- جزیست هم بوده و گه گاهى- خودش مى گوید گه گاهى ولى پدربزرگم كه آن روزها داشته تندتند قانون و ماده قانون حفظ مى كرده مى گوید بیشتر از گاه گاهى!- در كلوب ها و كافه ها پیانو مى زده و البته چون بچه خوش ذوقى هم بوده و خوب سلیقه عموم را مى شناخته جز مى زده. كمى كه مى گذرد و در كنار نان و آب، اسم و رسمى هم دست و پا مى كند، پایش به استودیوهاى ضبط صدا باز مى شود و دست از كافه نشینى و به قول معروف خال تور بازى مى شوید و مى شود پاى ثابت ضبط استودیویى.
از اینجا به بعد را پدربزرگم چون نتوانسته ماهى مورد علاقه اش را بگیرد حوصله ندارد تعریف كند. مى روم سراغ خود عموجان و با كلى خواهش ازش وقتى مى گیرم تا گزارشم را كامل كنم. نه آن پیرمرد ماهیگیر مى فهمد گزارش نوشتن چه سخت است نه این پیرمرد آهنگساز. هر دویشان لجباز و سرسختند!
همیشه مى گویند كچل ها خوش اخلاق اند اما این دو تا با آن چوب هاى ماهیگیرى و رهبرى اركسترشان اگر دستشان مى رسید من پرحرف روزنامه نگار را فلك حسابى مى كردند. شكر خدا كه قسر دررفتم!
عموجان انگار منتظر همین لحظه بوده چون با لذت گازى به سیبش مى زند و با علاقه شروع مى كند: «جز پیانیست بودم و توى كافه... البته بیشتر در استودیوهاى ضبط موسیقى ساز مى زدم. بعد هم دوباره برگشتم لس آنجلس و وارد صنعت سینما شدم و كارم را با آهنگسازان بنامى چون برنارد هرمان (سایكو، راننده تاكسى)، دیمیترى تیومكین (رودخانه سرخ)، آلفرد نیومن و فرانتز واكسمن شروع كردم. البته بهتر بگویم از بخت بلندم توانستم مدتى زیردست آنها كار كنم و با نیمچه استعدادى كه داشتم خودم را از سطح یك نوازنده معمولى بالاتر بكشم. توى دهه ۶۰ براى سریال هاى تلویزیونى موزیك متن مى نوشتم و آهنگ تنظیم مى كردم. تقریباً كارم این شده بود كه هر هفته بروم پاى ضبط و براى سریال هایى چون «ویرجینیایى» و «گمشده در فضا» آهنگ بسازم. كار سختى بود حتى مى توانم بگویم كار شاقى بود ولى خب... هر چه بیشتر ذهنت را به كار بگیرى بیشتر جواب مى دهد. خلاصه تلویزیون من را با ژانرهاى مختلف آشنا كرد و كمكم كرد تا از ملودرام گرفته (دره عروسك ها) تا فیلم هاى وسترن (رودخانه ها)، براى همه شان آهنگ بسازم و از یك آدم تك بعدى كه فقط فكر مى كرد دنیا بر پایه پیانوى جز مى چرخد، آهنگسازى بسازم كه خیلى فراتر و جهانى تر فكر مى كند و الان در ۷۳ سالگى باز هم منتظر است تا یك رقیب سرسخت پیدا كند تا اسكار موسیقى را از دستش بقاپد!»
حالا كه بحث به قاپیدن كشیده دلى به دریا مى زنم و از عموجان مى پرسم: «این استودیوهاى قدیمى خیلى جالب بوده اند، نه؟ به گمانم شماها خیلى هلاك مى شدید تا یك قطعه چند دقیقه اى را ضبط كنید اما حالا این نوازنده هاى جوان، همین جوجه... - خلاصه یك جور باید رگ خوابش را به دست بیاورم و انگار موفق شده ام!- آره، همین جوجه نوازنده ها كه تازه سر از تخم در آورده اند...»
هیچ وقت به یك نوازنده نگو جوجه، پسر! من خیلى خوشحالم كه مى بینم این قدر جوان ها به موسیقى به ویژه آهنگسازى علاقه مند شده اند. اصلاً یك جورهایى عجیب است.
ما كه جوان تر- دارید كه جوان تر!- بودیم اصلاً حالیمان نبود، آهنگسازى آن هم از نوع آهنگسازى فیلم چیست. توى كل اكیپ ما فقط من بودم كه دلم را زدم به دریا و رفتم سراغ ساخت موزیك متن. بقیه با نگاه تحقیرآمیزى دنباله رو رهبران اركستر و نوازنده هاى مردمى شدند. انگار همه چیز در صحنه خلاصه مى شد. كسى نبود كه به فكر ارتقاى سطح موسیقى فیلم باشد. اما فكر نكنى خیلى هم آسان بود، نه... باید در مدرسه تربیت مى شدى، مكى نت و سلفژ و آواز و خلاصه همه چى یاد مى گرفتى. باید فیلم را مى شناختى و كم كم جرأت مى كردى دست به كار بشوى.
اما الان جوان ها خوب به این رشته علاقه مند شده اند، همین كافى است. علاقه حرف اول را مى زند. اگر آدمش باشى بقیه اش هم حل است! آن وقت ها هیچ كس نمى خواست براى فیلم كار آهنگسازى بكند اما الان همه مى خواهند این كار را بكنند!
البته یك چیزى هم هست. الان امكانات خیلى بیشتر است. خیلى همه چیز راحت تر شده. مى توانى صدها بار یك تكه از یك ترانه را حتى فقط یك كلمه اش را ضبط كنى، پاك كنى، كم كنى، زیاد كنى، تازه حتى صداها را هم مى شود كودك كرد!
كامپیوتر چه كارها كه نمى كند پسرم! اما به نسبت، ضریب همكارى و همدلى پایین آمده. قبلاً ما توى یك اتاقى توى استودیوى صدا مى نشستیم و همگى با هم ناهارمان را مى خوردیم. همانجا درباره تمام مشكلات كارمان حرف مى زدیم و از تجربه هاى همدیگر كمك مى گرفتیم. این تبادل نظرها خیلى سازنده بود اما الان همه چیز جمع شده و بیشتر آهنگسازها تو خانه هایشان كار مى كنند. همه چیز به نوعى استقلال رسیده. الان دیگر محیط استودیوها مثل قدیم نیست. ما دیگر آنقدرها هم با هم در ارتباط نیستیم. مگر شانس بیاورى و با یك كارگردان خوب مثل اسپیلبرگ كار كنى!»
عموجان با گفتن این حرف ها و به خصوص بردن نام اسپیلبرگ چشمانش برقى مى زند و با لذت سیب سرخ نیمه تمامش را خیره نگاه مى كند. همه مى دانند كه خیلى وقت است كار با اسپیلبرگ را شروع كرده. این دوتا انگار واقعاً عاشق هم هستند! البته بهتر است بگویم همدیگر را دوست دارند، به هم احترام مى گذارند و بسیار از خلاقیت و افكار هم استقبال و حمایت مى كنند. خیلى وقت ها پدربزرگم براى اینكه لج دوست قدیمى اش را دربیاورد با شیطنت و زرنگى خاص یك وكیل مى گوید: «اسپیلبرگ و ویلیامز مثل عروس و دامادها مى مانند. كار كردنشان هم درست مثل عروسى است و انگار هنوز دوران ماه عسل شان هم نگذشته!»
تو این فكرها بودم كه آن گاز تاریخى را بالاخره به سیبش مى زند و ادامه مى دهد: «كار با اسپیلبرگ مثل بودن با یكى از عزیزترین افراد خانواده است. مثل بودن با یك عضو خانواده خودت. یك رابطه خوب كارى با كارگردان مجموعه خیلى ضرورى و حتى حیاتى است. موسیقى را چون دوست دارد به كار مى برد و به قدرت مدیوم صدا و موسیقى آگاه است و هیچ وقت هم براى حمایت چیزهایى بى خود آویزان موسیقى نمى شود. دست من را هم باز مى گذارد. این خیلى خوب است!»
تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته و من جرأتش را پیدا كردم تا حساس ترین سئوالم را- كه شاید دغدغه همیشگى من بوده- از عموجان بپرسم. براى همین با قیافه حق به جانبى كه انگار از لذت مچ گیرى دارد ذوق مرگ مى شود، مى گویم: «خب... پس باید فیلمنامه را چندین و چند بارى با هم از قبل بخوانید و سر پلان ها و سكانس هایش بحث كنید. با این حساب...»
«خیر پسرجان... خیر... كى گفته من فیلمنامه را از پیش مى خوانم؟ اصلاً به خودم چنین اجازه اى نمى دهم یعنى ترجیح مى دهم این كار را نكنم. بهتر است فیلم را ببینم، آن هم بى هیچ سابقه ذهنى خاص. اگر مى خواهى آهنگساز موفقى باشى بهتر است توى یك اتاق تاریك بنشینى و چهاردانگ حواست را به تماشاى فیلم بدهى مثل یك تماشاچى درست و حسابى كه فقط بازیگرها و كارگردان را مى شناسد و كنجكاوانه به پرده نقره اى خیره مى شود تا معجزه اى رخ بدهد. باید با ذهنى بكر فیلم را ببینى. من اصلاً نمى دانم بعد از این صحنه قرار است چه اتفاقى بیفتد. درست مثل همه تماشاچى ها شگفت زده مى شوم، خسته مى شوم، حرصم مى گیرد، گریه مى كنم و خلاصه تمام این حالات را در خودم جمع مى كنم و در ذهنم كنار هم مى چینم و بعد رویشان كار مى كنم تا به زبان آهنگ بیان بشوند.
من بیشتر از هر چیزى دوست دارم آن حس مشترك بین آدم ها را پیدا كنم و در فیلم هایم یا بهتر است بگویم آهنگ هایم جا بدهم. حس مشترك همیشه جواب مى دهد...»
راست هم مى گوید، همین حس مشترك یا به قول یكى از منتقدان برجسته هالیوودى، زبان مشترك همه نسل ها و آدم ها است كه او را نامزد ۴۰ اسكار، برنده ۵ اسكار، ۱۸ گرمى، ۳ گلدن گلاب، ۲ امى و ۵ جایزه آكادمى فیلم و هنرهاى تلویزیونى انگلستان كرده.
اما با همه این احوالات، هنوز كه هنوز است عموجان عارى از تفاخر و آن... آن... چى مى گویند... خلاصه همان غرور كاذب یا بحق آدم هاى بزرگ است. این پیرمرد ۷۳ ساله كه هنوز هم صبح زود بیدار مى شود، پیاده روى مى كند، كار مى كند و باز هم خلاقانه خلق مى كند، بحق یكى از محبو ب ترین و موفق ترین آهنگسازان اركسترال آمریكایى عصر ماست. سال ها است تم هاى موسیقایى مختلفى را براى هویت بخشیدن به كاراكتر هاى اصلى فیلم ها تجربه مى كند و دست به هر كارى كه مى زند به نوعى شكوفایى هنرى ختم مى شود. حالا چه بخواهد تاریخ نگار بى عیب و نقص «فهرست شیندلر» باشد چه چندگانه تخیلى _ اكشن «جنگ ستارگان» باشد یا حتى سریال آبكى تلویزیونى باشد!
امضاى جان ویلیامز سال ها است كه پاى تیتراژ بسیارى از شاهكار هاى سینما آمده و من در عجبم كه این پیرمرد بذله گوى بشاش چگونه بیشتر از ۱۰۰ فیلم و سریال را در كارنامه خودش جا داده. «براى بیشتر از صد فیلم آهنگ ساختم. حتماً دارى چرتكه مى اندازى كه چه جورى وقت كردم؟ خب تو هر كارى را كه بخواهى مى توانى انجام بدهى. مهم این است كه بخواهى. من این كار ها را توى یك دوره چندین ساله انجام دادم. هر روز صبح كه بیدار مى شوم با خودم فكر مى كنم خب، جان امروز چه كار دارى؟ و چه كار مى خواهى بكنى؟ بعد رویش تمركز مى كنم و فقط به آن زمان خاص و پروژه اى كه دستم است فكر مى كنم. فقط روى آن متمركز مى شوم و بعد همه چیز خودش پیش مى رود. هیچ هم مجبور نیستم هر روز آهنگسازى كنم ولى این كار را مى كنم!
معمولاً شش روز در هفته از ساعت ۹ صبح شروع مى كنم و عصر ها دست از كار مى كشم... و احتمالاً حدود چند دقیقه اى از موسیقى مورد نظر را مى سازم.
البته این دقیقه ها بستگى به این دارد كه كار چقدر مشكل و پیچیده باشد و در واقع چقدر ریزه كارى و جزئیات درش هست. مثلاً براى این اپیزود اخیر جنگ هاى ستاره اى مجموعاً دو ساعت و ده دقیقه كار ضبط كردیم و فكر مى كنم اواخر سپتامبر ۲۰۰۴ ... آره، اواخر سپتامبر ۲۰۰۴ بود كه كار نوشتن پارتیتو ها را شروع كردم و اوایل فوریه ۲۰۰۵ یعنى چیزى حدود ۱۰ یا ۱۲ هفته رویش وقت گذاشتم و بعد با تایید كارگردان ضبط كردیم. باید سریع كار كرد. دنیا دارد به سرعت به پایان خودش نزدیك مى شود و ما وقت چندانى براى یللى تللى نداریم! برنامه كارى من روى سرعت مى چرخد. باید شتاب داشته باشى. مخصوصاً آدمى مثل من كه در بیشتر عرصه ها حضور دارد و ناخنكى هم به ژانر هاى مختلف مى زند. من هم كنسرتو مى نویسم، هم سمفونى، هم موسیقى متن، هم رهبرى اركستر مى كنم، هم براى دل خودم پیانو مى زنم، هم براى تلویزیون و هم براى سینما كار مى كنم و خلاصه خودم را چند نفر مى بینم كه زندگى اش شده «من، موسیقى و سینما» البته همیشه و همه جا خوب بودن هم دشوار است چون خیلى وقت ها به خاطر نوع ارتباط من با هالیوود آهنگساز موسیقى وزین تلقى نمى شوم! البته نمى دانم این موازنه را چه كسى یا كسانى مى كنند ولى با این حال كار من فیلم است. همان چیزى كه مردم «احتمالاً» مى شنوند و مى شناسند و به یادش مى سپارند. خیلى از این بابت احساس خوشحالى مى كنم و افتخار مى كنم به... به خودم! و اصلاً احساس تاسف نمى كنم! حالا پاشو برو كه زنگ تفریح تمام است.»
و من همین طور هاج و واج مى مانم كه بقیه گزارشم چى؟! خب از یك هنرمند آن هم از نوع موسیقایى اش باید خیلى هم ممنون بود كه تا همین حد هم به من وقت داد. مى دانید كه وقت طلا است!
ایان جونز
روزنامه شرق